نویسنده: ترنم منتظر - شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠




خراب کاری میشه!!!
بی نهایت حالم گرفته شد...
اصلا به ذهنمم خطور نمیکرد که...
خیلیییییییییییییییییی به هم ریختم...
سرم درد میکنه!!!
دانستن توچه دشوار است
گاهی حس میکنم تورامیشناسم و
نگاهت آرام وآشناست و
گاهی چنان حس تلخی از ندانستن تودارم که
لحظه ها به دشواری بودنشان ازبرای دل من میگذرد...
الهم عجل لولیک الفرج

روی بستر دلتنگی ام خوابیده بودم
کسی به در میکوبید,چشم هایم را گشودم
غریبه یی با چشمهای خیس نمناک ایستاده بود
نامه ای به دستم داد
نامه بوی تو را می داد
بارها نامه را بوییدم و بوسیدم
خواستم بپرسم:
نامه ی تو را از کجا آورده است
کسی نبود...!؟!
نامه ات را گشودم
(گل زیبای من !
چشمهایم به غم نشسته اند
نگاهم بارانی شده است
اگر تو نیایی, من میمیرم)
آسمان دلش شکست و بارید
به آغوش بارانی اش پناه بردم...