ارسلنی ابی الی خارج المدینه لکسب التجارب:
فلما خرجت من المدینه شاهدت ثعلبا مریضا!
فوقفت و فکرت:(کیف یحصل علی الطعام؟)فی تلک الحظه شاهدت اسدا معه صید. فلما قرب من الثعلب اکل من الصید و ترک الباقی و ذهب.
بعد الحظه حرک الثعلب نفسه بصعوبه و قرب با الصید و بدا بالاکل...
فقلت فی نفسی:
ان الله کفیل بالرزق فلماذا اتحمل المشقه؟
فرجعت الی الوالدی و شرحت له القصه!
فقال الوالد :
یا بنی !
لقد اخطات فانی قصدت لک حیاه کریمه.
انظر الی الاسد! کیف یساعد الاخرین و هو حیوان قوی کما تعلم
لکن انظر الی الثعلب هو ینتظر مساعده الآخرین
فلیست له حیاه کریمه.
فقمت فغیرت نظرتی حول الحیاه!!...
فکر کنم عربیش خیلی روان هست و نیازی به ترجمه نباشه ولی اگه دیدید لازمه بگید تا ترجمه اش را هم بذارم!واقعا داستان جالبیه!

